وقتي که متولد شدم ... صدايي در گوشم طنين انداخت که بعد از اين با تو خواهم بود. به او گفتم: کيستي؟ گفت: غم. فکر کردم غم عروسکي خواهد بود که من بعدها با او بازي خواهم کرد، ولي بعدها فهميدم که من، عروسکي هستم در دستان غم.
یکشنبه 1388/03/31 توسط | مشکی پوش تنها | |
هیچکس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزیست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفأل میزنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
www.swb_ulcerouswolf@yahoo.com