مردي پشت شيشه آسمان خراش نشسته بود و سيگار مي کشيد. آنقدر از زندگي خسته بود که وقتي آخرين پک را به سيگارش مي زد يادش رفت که بايد ته سيگارش را پايين بيندازد نه خودش را!
دوشنبه 1388/02/28 توسط | مشکی پوش تنها | |
هیچکس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزیست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفأل میزنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
www.swb_ulcerouswolf@yahoo.com