تبليغاتX
روزگارم بر خلاف آرزوهایم گذشت

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

روزگارم بر خلاف آرزوهایم گذشت

آنقدر آرزوهایم را به گور بردم که دیگر جایی برای جسدم نیست


خاطرات يک خاطره (1)

مقدمه: راستش من اهل خاطره نوشتن و اين چيزا نيستم اما از جهاتي گفتم جالبه که بنويسم. چون قرار بود يک هفته بمونم اما 24 ساعت هم نشد چه برسه به 168 ساعت (يک هفته). و دليل ديگرم براي نوشتن اين خاطره اين بود که من خودم عاشق اينجور داستانهاي دست نوشته يا خاطراتي هستم. گفتم شايد کسايي مثل من هم باشند که از اين نوع داستانها خوششون بياد. از جهتي هم تا اونجا که من اطلاع دارم اين کار (خاطره نويسي) به آدماي افسرده توصيه ميشه.
.
.
.

اينم خاطره سفر يک روزه م به کنار دريا (ساحل فريدونکنار):

قسمت اول:

صبح ساعت 8:45 دقيقه بليط داشتيم. چون قبل از حرکت يه سري کار داشتم بايد انجام ميدادم و اين باعث که دير به راه آهن برسم. LCD گوشيمو نگاه ميکنم که چقدر Missed call افتاده. بيچار دوستم که قرار بود با هم بريم بهم زنگ زده بود و من اينقدر درگير بودم و عجله داشتم اصلا" متوجه نشدم. شمارشو گرفتم: من: کجايي؟
دوستم (مهدي): نيومدي دارم برميگردم.
من: تو اين موقعيت اصلا" شوخي جالبي نميکني.
مهدي: شوخي نميکنم، ديدم نيومدي دارم سوار اتوبوس ميشم برگردم.
من: خب چيکار کنم چندجا کار داشتم تا انجامش دادم يه کم طول کشيد؛ حالا هم 5 دقيقه
وقت داريم سريع خودتو برسون تو سالن منم دارم ميام.
مهدي: باشه اومدم.
گوشي رو گذاشتم تو جيبم و با سرعت به سمت سالن دويدم. تا رسيدم تو سالن اون هم با
پسر خاله ش رسيد. سريع کارت شناسايي رو نشون داديم و دويديم سمت قطار.
(اين قسمت مسافرت رفتنم منو ياد فيلم تايتانيک انداخت که جک و رفيقش نزديک حرکت
کشتي خودشونو رسوندند).
.
.
.
قطار سه تا ايستگاه نرسيده به قائم شهر نگه داشته بود. من به پسر خاله مهدي (فرهاد) گفتم:
من: تا نيگر داشته بيا بريم پايين ببينيم تو اين کربلا آب پيدا ميشه يا نه؟!
رفتيم پايين؛ از يه بابايي پرسيدم اينطرفا آب خودن کجا پيدا ميشه؟
اون آقا: بيايد تو مغازه من آب سردکن هست.
من: خدا خيرت بده پدرجان، از هلاک شدن نجاتمون دادي.
رفتيم آب خورديمو اومديم بغل قطار تو يه سايه نشتسيم تا گذر ايام را نظاره کنيم (جوي آب
نبود تا شعر کامل بشه).
به فرهاد گفتم: يه زنگ به مهدي بزن بياد پايين يه هوايي بخوره. (تو قطار خواب بود).
درضمن بگو اون شيشه خالي آب ها رو هم بياره که راه درازه و قلندر تشنه (!).
مهدي اومد، فرهاد شيشه ها رو برد تا از همون مغازه که آب خورديم پُرشون کنه ولي بسته
بود. من و مهدي رفتيم دنبال آب. همين طوري داشتيم سمت ايستگاه ميرفتيم (ما واگن آخر بوديم و تا ايستگاه کمي فاصله داشتيم):
مهدي: بابا تو ديگه کي هستي. تو اين گرما تريپ مشکي؟!؟! ملت دارن عين جن زده ها
نگات ميکنن.
من: ببين پسر جون، من مشکي پوشم و به کسي ميگن مشکي پوش که بتونه تو اين گرما، زير
اين آفتاب وحشنتاک و هواي شرجي اينجا با پيرهن مشکي، شلوار مشکي و کفش مشکي (کلا" مشکی) قدم بزنه.
مهدي: اوه، چه دراماتيک.
درحالي که داشت گوشيشو از جيبش در مياورد گفت:
مهدي: بذار از خطبه هاي گهروارت فيلم بگيرم.
من: نه ولش کن، گزارش زنده بود، تکرار هم نداره.
رسيديم به ايستگاه. از سربازي که اونجا بود پرسيدم اينطرفا آب پيدا ميشه؟
با دستش داخل سالن رو نشون داد که جماعت عظيمي صف وايساده بودند.
من: Jeases ، من به گور جدّم خنديدم اگه تشنم باشه.
مهدي: زود بيا نوبت بگيريم که چاره اي نيست.
بعد از کلي صف وايسادن نوبتمون شد تا شيشه ها رو پر کنيم. صداي آژير قطار به گوش
ميرسه. مهدي شيشه شو پر کرد و گفت:
مهدي: بجنب که قطار رفت.
من: shit this luck (شرمنده، ولي حقيقت رو نميشه انکار کرد)
شيشه رو تا نصفه پر کردم و دويدم سمت قطار. به هر بدبختي که بود رسيديم به واگنمون. مهدي داشت آب ميخورد که گفت:
مهدي: مگه تو شيشه تو پر نکردي؟
من: تا نصفه پر کردم ولي تو راه در حين دويدن رفتم بالا.
مهدی: همینه دیگه تیپ مشکی میزنی تشنه ت میشه.
من: چه ربطی داره. اصولا" تمامی موجودات زنده از جمله این انسان تو این فصل مقدار
بیشتری آب میخوره...
.
.
.
قطار تو ايستگاه قائم شهر توقف ميکنه و چون ما قصدمون رفتن به فريدونکنار بود بايد همينجا
پياده ميشديم تا بريم بابلسر و از اونجا بريم.
.
سه نفري داشتيم پياده به سمت خطي هاي بابلسر ميرفتيم که مهدي گفت:
مهدي: اِ، اونجا رو نگاه؛ چه جالب، اينطرفا کافي نت هم پيدا ميشه.
من: برو بابا، اينجا تلفن هم به زور پيدا ميشه چه برسه به کافي نت.
مهدي: اوناها اونور خيابونه.
من: WoW نمرديم و يکي از عجايب دنيا رو هم ديدم. يه دقيقه اينجا واستيد من ميرم
کافي نت کارمو ميکنمو بر ميگردم.
مهدي: خب وايسا منم باهات ميام.
با هم رفتيم بالا رفتيم تو کافي نت. نشستم و کارمو ده دقيقه اي تموم کردم. همين که
اومديم بيرون به مهدي گفتم:
من: مهدي برگرد بريم تو.
مهدي: چي؟
من: ميگم برگرد بريم تو که از بهشت خارج شديم. (داخل کافي نت کولر گازي داشت و تو
اين هواي شرجي و گرم بيرون حکم بهشتو داشت).
مهدي: وقت نيست وگرنه منم بدم نمياد زير کولر بشينم.
.
خطي هاي بابلسر رو نشستيم...تو ميدون بابلسر پياده شديم... يه ماشين پيدا کرديم واسه
فريدونکنار. راننده از اون آدماي پر حرف بود. يه کلمه حرف ميزدي، يه کنفرانس واست ميرفت.
. . . راننده: حالا جايي واسه موندن داريد يا نه؟
مهدي: يکي از دوستانم تو فريدونکنار هست.
مهدي همينطور شماره دوستشو ميگرفت. بعد از کلي زور زدن بالاخره تونست بگيرتش:
مهدي: سلام رضا (دوستش که قرار بود بريم پيشش). کجايي بابا؟ ما بابلسريم داريم ميايم
اونجا ... چي؟ ... اي بابا ... باشه چاره اي نيست، يه فکري ميکنيم ... خداحافظ.
من: چي شده؟ چي رو يه فکري ميکنيم؟
مهدي: ميگه نميتونيم بريم اونجا.
من: به خشک شانس، اينم از جامون. کارتن خوابي نکرده بوديم که اونم خدا گذاشت تو کاسه
مون.
راننده: خب اگه اينجوريه بايد يه چادر بگيريد.
مهدي: کجا ميتونيم يه جادربگيريم؟
راننده: الان ميبرمتون يه جا تا چادر بخريد.
من و مهدي پياده شديم و رفتيم تو مغازه. بعد از قيمت گرفتن ديديم که قيمت بدجوري
بالاست. بيخيالش شديم.
راننده: چي شد خريدين؟
من: نه. قيمتش بالا بود.
راننده: خب پس بشينيد بريم يه جاي ديگه.............................
.
.
.
خلاصه بعد از کلي گشتن به نتيجه نرسيديم رفتيم سمت ساحل تا بعدا" يه فکري بکنيم.
چشمام چيزي رو که ميديد باور نميکرد. شايد يه رويا بود، اما نه؛ بالاخره بعد از هشت نه سال
دوباره تونستم دريا رو ببينم. تا کنار آب رفتيم. پيش خودم گفتم حيف اين ماسه هاي نرم نيست که با کفش روش راه برم؟؟؟ سريع کفش و جورابمو در آوردم و پا برهنه روي ماسه ها راه ميرفتم. مهدي گفت: خردادي هستي ديگه چيکارت کنم............................................................................................ ( ادامه دارد... )

یکشنبه 1388/04/28 توسط | مشکی پوش تنها | |

دلم گرفت

دلم گرفت از اين روزا ................. از اين روزاي بي نشون
از اين همه در به دري ................. از گردش چرخ زمون
دلم گرفت از آدما ................. از آدماي مهربون
از اين مترسکاي پست ................. از هم دلاي هم زبون
تو هم که بي صدا شدي ................. آهاي خداي آسمون
آهاي خداي آدما ................. تويي فقط دلخوشيمون
آره دلم خيلي پُره ................. از غماي رنگ و وارنگ
از جمله ي غصه نخور ................. دروغاي خيلي قشنگ

جمعه 1388/04/19 توسط | مشکی پوش تنها | |

غم لعنتی

شنبه 1388/04/06 توسط | مشکی پوش تنها | |



هیچکس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزیست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفأل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

www.swb_ulcerouswolf@yahoo.com

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی


Wallpaper

مشکی
سيب سوخته
دخرک و پسرک قصه
تب تند زندگی
پاییز
یادش بخیر
مداد رنگی سفید
به تو مدیونم...
من و شایدها و حسی خوب
خاطرات يک خاطره (2)

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387

دلتنگی های یه مشکی پوش
تو خالی
دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد
دلتنگی
تنهای دلشکسته تنهای تنها
شبگرد عاشق
بهترینها برای تو
آبی کوچک
قلب سنگی
شب سراب
فرشته نجاتم مرا ترک کرد
*صدای سکوت*
گل یخ
پرواز در فوتبال
داوطلب باهوش
برگهای پاییزی
عضو شو بازی کن جایزه ببر
در کوی عشق
دختر سه بعدی
شباهنگ
مینیاتورنگ
چیدن تمشک در گرگ و میش
دوستم داشته باش
خبرنگار جوان
بی همزبون
ماه مهربون من

لحظه آخر / اثر مشکی پوش تنها

RSS 2.0