عید چه زود گذشت. انگار همین دیروز بود که همه عیدو به هم تبریک میگفتن. چه زود گذشت روزای تلخ عید. روزایی که با یه خاطره تلخ به خاطراتم پیوست. این روزا دیگه حوصله خودمو هم ندارم. اینقدر خسته ام که با کوچکترین چیزی از کوره در میرم. نمیدونم چی شده؟ شاید حق من نیست که رنگ روزای خوش رو ببینم. چه زود به روزای گذشته برگشتم. روزایی که درد دلمو به پیرهن مشکیم میگم. روزایی که مثل همیشه زیر بارون گریه میکنم تا نکنه نامردی اشکامو ببینه......
      
بگو به من به من بگو فانوسِ چشمای تو کو؟ داره تک میخوره این بغض نشسته تو گلوم نذار که بارونی بشم گریه ی پنهونی بشم خراب اون قصه ای که خود تو میدونی بشم قسم به گل قسم به ماه منو ببخش با یک نگاه ...با یک نگاه... منو ببخش ای بهترین راهی نمونده غیر از این لحظه ی راهی شدن شکستنِ منو ببین رفتن من زوال ماست ختم تموم خنده هاست کجای جاده گم کنم بغضی رو که تو این صداست؟
      

|