سلام دیگه کم کم داره صدای پای عید به گوش میرسه که هر روز هم نزدیک تر میشه. همه مردم در تب و تاب خرید و خونه تکونی و تدارکات مسافرتند. فروشگاههای بهاره هم که چند روزیه که راه افتادند. ماشاا... خانومای محترم هم حسابی جیب فرشنده های گرامی رو پر میکنند. حالا خانمها هیچی، این بچه ها خریدشون از مامانشون بیشتره.
یکی یه گوشه شهر میلیونی لباس میخره و یکی یه گوشه دیگه در حسرت یه لباس ارزون قیمته. روزگار عجیبیه. یکی روز و شب تلاش میکنه تا نون شبشو در بیاره و یکی دیگه از بس خورده بقیه ی غذاشو میریزه دور. و ... خیلی چیزای دیگه تو این شهر هست که حتی آدم از فکر کردن بهش فرار میکنه. تو همه ی این شلوغیها خیلی چیزا اتفاق میوفته که اگه به گوشه ای از اونا فکر کنیم، اینقدر ناشکری نمیکنیم.
راستی قرار بود یه پست شاد بزنم اما مثل اینکه بازم زدم تو جاده خاکی. 

آدم بــه زمــیـــن آمـد ایـن حـادثه رویـا نیست این فرصت بی تکرار عشق است معما نیست

و اما حکایت خودم در این شلوغی:

این عکس حقیقته و هیچ اغراقی داخلش وجود نداره. امیدوارم عید کمی آرومم کنه اما مثل اینکه این یه هفته و خورده ای مثل یک سال میگذره.
|