|
تو رو از خاطرم برده ، تب تلخ فراموشي دارم خوو ميکنم با اين ، فراموشي و خاموشي چرا چشم دلم کوره؟ ، عصاي رفتنم سسته؟ کدوم موج پريشوني ، تو رو از ذهن من شسته؟ خدايا فاصله ت تا من ، خودت گفتي که کوتاهه از اينجا که من ايستادم ، چقدر تا آسمون راهه؟ من از تکرار بيزارم ، از اين لبخند پژمرده از اين احساس يأسي که ، تو رو از خاطرم برده به تاريکي گرفتارم ، شبم گم کرده مهتابو بگير از چشماي کورم ، عذاب کهنه ي خوابو 

|